فوت مادر بزرگ و پایان پنجشنبه های شاه عبدالعظم

تعرفه تبلیغات در سایت

امکانات وب

جمعه ی گذشته، مامان بزرگم که مادر مادرم بود، یکدفعه بر اثر سکته قلبی از دنیا رفت. به جز ناراحتی های پیری و قرص خوردن ها، درگیر هیچ بیماری خاصی نبود و تا به حال بستری هم نشده بود. برای همین، رفتنش مثل غیب شدن بود و شدیدا غم انگیز. 

این آخرین بارها که دیده بودمش، همش بهم میگفت: "میشه زودتر ازدواج کنی، آخه می ترسم بمیرم و عروسیت رو نبینم!" (و من چقدر حسرت میخورم که نتونستم این آرزوی مادربزرگم رو برآورده کنم.) همیشه به این فکر می کردم که من زودتر از دنیا میرم یا مادر بزرگم؟ و اگر من به خاطر فشارهایی که روم هست از دنیا برم، چقدر این مادر بزرگم گریه میکنه و اذیت میشه.

هر هفته، پنجشنبه شب ها همیشه نماز مغرب و عشا میرفتیم حرم شاه عبدالعظیم و زیارت می کردیم و بعدش، همه ی دایی ها و خاله ها و بچه هاشون، خونه ی مادر بزرگم جمع بودیم. پنحشنبه شبهای شاه عبدالعظیم که این اواخر به بعد از نیمه شب موکول شده بود، یک حالت نوستالوژیک پیدا کرده بود و من فکر میکردم به زودی با همسرم میام و بهش از خاطرات این شبها میگم ولی دیگه با مرگ مادر بزرگ، این جمع شدن پنجشنبه ها و این زیارت هم تموم شد.

این مادر بزرگم، تمام این سالها، هر روز نزدیک ظهر، به خونه ی ما زنگ میزد و یک ساعت با مادرم تلفنی در مورد اتفاقات روز صحبت می کرد. بیشتر دلم برای مادرم میسوزه که از این به بعد کسی نیست که باهاش دردو دل کنه. این روزای آخر که من با پسر خالهَ م در گروه تلگرام فامیل، بحثم شده بود و به گوش مادر بزرگم رسیده بود، دائما غصه میخورد و دلش میخواست که ما باهم آشتی کنیم.

موقع تدفین جنازه، به این فکر می کردم که چقدر این دنیا الکیه و هر بار نوبت یک نفر میشه و از خودم می پرسیدم: نفر بعدی من هستم؟ دائما یاد این شعر می افتادم که معلم تعلیمات اجتماعی دبیرستانمون میخوند:

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست/ هر کسی نغمه ی خود خوانَد و از صحنه رود/

صحنه پیوسته به جاست/ خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

...............

پ.ن: یادم اومد که قبلا (اواخر سال 94) متنی رو با عنوان "برای مادر بزرگم" در این وبلاگ منتشر کرده بود و چیزهایی نوشته بودم که حالا وقتی می خونم ، اشک در چشمام حلقه میزنه.

نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : دوشنبه 2 مرداد 1396 ساعت: 17:10
برچسب‌ها :